تبليغاتX
یک زن عادی

یک زن عادی

من الان حالم خوبه؟؟

یعنی تنها چیزی که از انتظار کشنده تره خود شخص مرگه!

به جونه خودم

منم روحیمه امو با خواهر اسکاول شین حفظ می کنم

هرچند می دونم همه چی خوب پیش می ره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 9:11  توسط لجباز  | 

سال نو مبارک

امسال یه ساله محشره!


سال نو همگی مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:55  توسط لجباز  | 

خدا سلام

یادته که من فقط تو رو دارم؟ خواستم یادآوری کنم .. همین

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 3:5  توسط لجباز  | 

کریسمس مبارک

بچه ها سلام


کریسمس مبارک خیلی زیاد امیدوارم به همه آرزوهاتون برسین ..


پ.ن . وقتی داشتم سعی می کردم ایمیل های تبریک رو بفرستم (سعی می کردم چون نفرستادم هنوز یاهو معلوم نیست چشه! منم خوابم میاد ) به یه موضوعی پی بردم! همه پسرا اسمشون یا علی یا امیر یا آرش مگر اینکه خلافش ثابت بشه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 8:16  توسط لجباز  | 

ای روزگار بی مرام

خیلیه دوستت اون سر دنیا با یه عالمه فاصله با ایران بگه صبر کن برم نون سنگک بخرم بیام!!


اونوقت ما با سه ساعت فاصله از اون نونای کارتون پینوکیو داشته باشیم (دو نقطه دی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 5:18  توسط لجباز  | 

دلم سوخت..

هنوز خیلی خامتر و جوونتر از اونه که این دردا واسش آشنا باشه!

من می فهمم بی تابی نکردن و الکی خودتو بی تفاوت نشون دادن یعنی آتیش تو دلت انقدر بزرگه که می ترسی اگه یه بروز بدی کله دنیا رو به آتیش می کشه!

می دونم درد دوست داشتن کسی که لیاقت دوست داشته شدن رو نداره یعنی چی...

می فهمم اما نمی تونم بگم!

این حرفا گفتنی نیست .. می دونم اون آتیش تو دلش انقدر به سوختن ادامه می ده تا خاکسترش کنه و بعد از اون خاکستر آدم جدیدی خلق می شه ... آدمی که دیگه دردی نداره...

دلم سوخت براش .. دلم خواست دستم بذارم رو شونشو بگم نترس ... یه روزی فراموش می شه!

آره فراموش می شه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 8:49  توسط لجباز  | 

باران ...

هیچ کس مثله من عاشق هوای بارونی نیست و در ضمن ازش آزار نمی بینه!


به محض اینکه آسمون کاملاً ابری می شه  و ابرا به زمین نزدیک می شن بدن من درست عینه ایستگاه هواشناسی واکنش نشون می ده!

یه سردرد وحشتناک که به گردنم هم می زنه شروع می شه ... چشمام سنگین می شن و درد می گیرن!

بعد با مسکن سعی می کنم آروم بشم! 

بعضی وقتا که تو خونم و از هوای بیرون بی خبرم نیم ساعتی طول می کشه تا بفهمم چرا دوباره سردرد شروع شده بدون هیچ عامل قبلی

و این مصیبت اواخر پاییز و اوایل بهار به اوج خودش می رسه ...


ولی بازم کسی قد من آسمون ابری رو دوست نداره ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 19:30  توسط لجباز  | 

حسه گناه!

حقیقت امر اینه که من زیاد آدم خوش اخلاقی نیستم! یعنی یهو قاطی می کنم و جوش میارم و روانی می شم در حد پلنگ!!

چند وقت پیش یه کاره خیلی شدید احمقانه ازم سر زد! این کار به شدت احمقانه توی یه شبی که مجبور بودم تا صبح بیدار باشم ازم سر زد به وقت ایران حوالی ساعت 7 صبح بود!


منم رفتم توی یه روم!! خودمم می دونم هر چی سرم بیاد حقمه!  5-6 سالی می شد اینکار رو نکرده بودم ...

چت روم های فارسی کلکسیونی از بیماری های روانی و جن.سی هستن!! جبهه نگیرین هر کی هم مخالفه یه سری بزنه متوجه می شه!!!

خلاصه که از وسط اون مقلطه 2 دقیقه بعد فرار کرده بودم با 40 ایگنور!!! یعنی من ظرف نیم ساعت بعدش در حدود 40 نفر رو ایگنور کردم و خب یه چند نفری هم که انسان های نسبتاً سالمی بودن به صحبت ادامه دادن!

می گم نسبتاً چون از نظر تعریف روانشناسی انسان نرمال وجود نداره!! 

خلاصه که دو سه نفری موندن و به جمع دوستان من اضافه شدن که اونا هم طی یک پروسه دو هفته ای همگی به همون چهل نفر پیوستن!!

آخریش 10 دقیقه پیش بود! بچه سال بود ... حس می کردم شاید بتونم کمی کمکش کنم یه ذره اعتماد به نفس پیدا کنه! حدود 23 ساله و با اعتماد به نفس زیر صفر!! و عینه جوجه ای که دنباله مامانش جیک جیک می کنه اونقدر رفت رو مغزم و با اینکه بهش گفته بودم کار دارم اونقدر گیر داد تا اونم به 40 نفر پیوست


حالا اعصابم خورده یعنی من به اعتماد به نفس نداشتش ضربه بدی زدم؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 3:5  توسط لجباز  | 

چه می شود که اینگونه می شود؟؟

گاهی یه وقتایی یه جورایی انگار تمومه سنگ ها یه جور خاصی قرار می گیرن که پات حتماً بهشون گیر کنه...


اگه یه جوری ردشون کنی پا در میارن می رن یه کم جلوتر دوباره سر راهت قرار می گیرن!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 21:33  توسط لجباز  | 

اینو امروز یجا خوندم خیلی به نظرم حقیقت بود همین

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :

" نــــذار برم "

یعنـــــــی بــرم گــــردون
سفــــت بغلـــــم کـــن

ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و
بگــــــو :

"خدافــــظ و زهــــر مـــار
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ

مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
مــــــگه الکیــــــــه!!!!"

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!
چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 2:46  توسط لجباز  | 

بی اعتمادم کن به همه دنیا...

جناب آقای شادمهر جان من از همین جا از شما تشکر می کنم به خاطر این آهنگت دست درس داداش 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 1:29  توسط لجباز  | 

لجباز مفید بی خواب

بله بنده یاد گرفتم از بی خوابی هام نهایت استفاده رو ببرم!

امروز با اینکه از صبح با خواهری مشغوله کلفتی بودیم در حد تیم ملی! اما بازم مثله جغد بیدارم!!

اما بجاش کلی متن سخت اعصاب رنده کن ترجمه نمودم

و کلی هم راجع به حل یه مشکل در تجارت الکترونیکی با یه دوستی حرف زدم و یه ایده خوب به ذهنم رسید

الان نشستم آبمیوه می خورم و آهنگ گوش می دم و سیگار می کشم و 

احساس می کنم انسانه مفیدی هستم و من کلی خوشبختم

امیدوارم این احساس رو صبح هم داشته باشم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 4:21  توسط لجباز  | 

خود واقعی!!

می دونی راستش یکساله با خودم درگیرم!

نمی گم هر دقیقه هر روز یا هر ساعت!! هر وقت یادم بیاد هر وقت اون فیس بوک مسخره!! تو رو به عنوان دوست بهم پیشنهاد می ده!!

یا هروقت یه سری آهنگ خاص رو گوش می دم

یکساله دارم ادای آدم خوبا آدم با گذشتا رو در میارم!!


یه جورایی خودمم تازه فهمیدم!! تازه تکلیفم با خودم روشن شده!!

تازه فهمیدم من هیچوقت نبخشیدمت!!! یعنی اصلاً نمی تونم ببخشمت مهم هم نیست اما یه کینه به غایت شتری ازت دارم اساسی..

نه من اصلاً آدم خوبه نیستم خدایی!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 3:17  توسط لجباز  | 

به تقویمت نگاه کردی؟؟

این روزها و شبها به بی قراری می گذره ...

به عذاب به دلشوره ...

همیشه بهترین و بدترین خاطرات من تو پاییز اتفاق می افته

بلاتکلیف می مونم پاییز جان

دوستت داشته باشم یا نه!!


این شبهای بی خوابی هم می گذره

پ.ن. مخاطب خاصی که نمی خونی! به جان خودم بی خوابی هام اصلاً دلیلش خاطرات گذشته و تو نیستی پس بی زحمت حالا که انقدر واسه خوابیدن زحمت می کشم لطفاً تو به خوابم نیا دیگه برادر...

داداش من همینجوریشم کم داغون و خل و چل و دیوانه نیستم اون فیلم 5 کیلومتر تا بهشتم به نظرم کاملاً تخیلی بود روحتو جمع کن شبا دور و بر خواب من پیداش نشه پیلیز!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 4:10  توسط لجباز  | 

خدا بزرگه یا بفرمایید شام!

دوستان و عزیزان ما بیکار شدیم!!

آقا ما با شریکمون به مشکل خوردیم و از اونجا که ایشون در افکار خودشون بچه زرنگ تهرونن!! انواع و اقسام نا مردی از قبیل تهدید و ارعاب و غیره رو انجام دادن که همه ضرر و بندازن گردن ما!!

تا الان 50 تاشو انداختن تا ببینیم بعد چی می شه!

فردا یه مهمون خارجکی داریم که قراره کار جدیدی با هم راه بندازیم و این عزیز اصرار داره ما بهش غذای ایرانی بدیم

الان دقیقاً احساس دوستان بفرمایید شام رو درک می کنم!!


حالا شما فکر می کنیم ما چه می پزیم؟؟ قرمه سبزی؟ ته چین؟؟ فسنجون؟؟؟ کشک بادمجون؟؟ سینی کباب؟؟؟


اگه هر کدوم رو انتخاب کردید ممکنه درست باشه!! چون ما که زنگ می زنیم از یه رستوران ایرانی غذا بیارن!!

اثار جرم رو هم محو می کنیم

متقلب هم خودتونین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 15:48  توسط لجباز  | 

تصمیمات شخمی ...

من نمی دونم بعضیا با کدوم قسمت بدنشون تصمیم می گیرن!

اما با هر جا تصمیم می گیرن اون جا قطعاً مغزشون نیست!!!


پ.ن:: دوستای گلی که بهم سر می زنین تا جایی که بتونم می خونمتون شرمنده که بی سر و صدا و بی نظر میام و میرم بذارین پای فکر مشغولم و درگیریای زیادم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 2:48  توسط لجباز  | 

هرچه می خواهد بگوید هر که می خواهد!!

آقا من بدم میاد!! از زنای خانه داری که کله دوران زندگی اجتماعیشون خلاصه شده در رفتن به آرایشگاه اونوقت می خوان تو خیلی مسائل اظهار نظر کنن که بگن ما کولیم و باحالیم و معلومات داریم و تجارت سرمون میشه و کلاً یدونه باشیم!!

آقا من با این قشر مشکل دارم

الانم یه بیشعور از این دست گند زده به اعصابم

...

ولی کلا با آرایشگاه رفتن و خانه دار بودن مشکل ندارما دیروز خودم آرایشگاه بودم موهامو گوگولی مگولی کردم! 

عزیز من تو کاری که وارد نیستی دخالت نکن

همین

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 2:57  توسط لجباز  | 

درد سر یا سردرد

یه سری اشتباه کردم که خودم بهتر از همه می دونم چقدر وحشتناک بودن!

یه عالمه مشکل که دوباره یه سری سردرد میگرنی رو  واسم زنده کرده!

باید همه چیز رو درست کنم .. چون عملاً کار زیادی از کسی بر نمیاد!

منم و خواهرم با یه عالمه درد سر!!

جالبه که به یه موضوعی رسیدم! برعکس باور عمومی اغلب مردها از اکثر زنها ترسو ترن!!!

می دونم بی سر و ته می نویسم! اما مردی نیست دور و برم که حتی ذره ای احساس کنم مرده!!

بار سنگینی به روی دوشمه

نمی دونم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 23:3  توسط لجباز  | 

حسه مزخرف

نمی دونم باز چه مرگم شده! روزا تا ساعت 12 ظهر خوابم! کاری که ازش متنفرم!! نسبت به کارام و رویاهام بی تفاوت شدم!!

یادم نیست که فقط یه ماه فرصت دارم واسه خرید اون ملک!! یادم نیست دعا کنم!

حس می کنم به یه تنهایی و سکوت و فکر نیاز دارم تا خودمو پیدا کنم!

نمی دونم شاید فردا روز دیگری باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 3:45  توسط لجباز  | 

به منم می گن وبلاگ نویس؟؟

خدایی سال تا سال اینورا نمیام نه که اتفاقی نمی افته یا حرفی ندارم نه!

کلی حرف هست واسه گفتن اما یه روز کامپیوتر دمه دست نیس یه روز حوصله اش نیس

اکثراً با ای پد آنلاینم اونم فارسی نمی نویسه فلشم نداره!!

بیشتر حوالی فیس . بوکم اگه کسی از بروبکس می خواد اونجا می تونیم هم دیگرو ببینیم 

فعلاً

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 4:47  توسط لجباز  | 

من و شبانه ها

این روزها وبلاگ نویسی من فقط شده نصفه شب نویسی های من و سیگار و آهنگم

من خوبم یعنی با پر روگی فرواوون خوبم... زیر اینهمه فشار مالی و کاری خیلی شدید پوستم شده پوست کرکدیل

همه ذوستان رو می خونم اما فرصتی نیست واسه ابراز وجود اما به همه فکر می کنم

به زن بابا و درد ها و کلافگی هاش و خیلی دلم می خواد بهش بگم این نیز بگذرد اما می ترسم چپ چپ نگام کنه

به مار گزیده  و عشق و طلاقش که البته پاش هم اینجا نرسیده

به دختر معمولی که امیدوارم این روزاش قشنگ و رنگی باشن

به هزار و یک شب که با وجود هزار و یک بی معرفتی من بازم بهم سر می زنه...

واسه همتون روزهای شادتر و رنگی تر آرزو می کنم 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 4:14  توسط لجباز  | 

همیشه لحظه آخر خدا نزدیک تر می شه...

غلاف خالی آستامینافن

سیگارایی که طعم فیلتر سوخته  می گیرن

قهوه و قهوه

فکری که ناکجاست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 17:47  توسط لجباز  | 

از اونور دنیا بگو من اینجا بی خبر از غم زندگی هستم!

بدجوری گیرم به شدت همه چیمو روی یه مسئله ای سرمایه گذاری کردم و به شدت امیدوارم

اما 2 ماه خیلی سخت پیشه روئه شایدم همه چی زودتر بهتر شد

کسی فردا رو ندیده

من هنوز امیدوارم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 19:8  توسط لجباز  | 

متولد می شویمممم

امروز 27 ساله شدم!

دقیقاً دیروز شب تولد 27 سالگیم رفتیم یه جایی برای یه کاری اما یهو خیلی اتفاقی حواسم جمع شد

دقیقاً همون لحظه همون جایی وایساده بودم که 7 سال پیش شب تولد 20 سالگیم وایساده بودم!!!

حس عجیبی بود اصلاً اون شب نمی تونستم حدس بزنم 7 سال دیگه کجام!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 19:17  توسط لجباز  | 

می بینمت ولی می ری نمی بینی...

شب بیداری با این آهنگ جدید گروه 25 نوع جدیدی از خودآزاریه که جدیداً بهش مبتلا شدم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 4:47  توسط لجباز  | 

بزم تنهایی

شب و شر.اب و یه نخ سیگار  ... باروون و باد سرد... صدای ناصر عبداللهی

من مست و تو دیوانه


"میدانم . آری . نیستی . اما نمیدانم
بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو میافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دستانم تو را امشب..."
من و صدای باروون روی تنهایی کوچه...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 5:14  توسط لجباز  | 

زن ها و مارها

زن ها دقیقاً مثل مار می مونن


نه آدم خواب رو نیش می زنن نه آدم بی آزار رو


اما وای به روزی که زخمی شون کنین!!


هرگز مارها را لگد نکنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 19:56  توسط لجباز  | 

بودن یا نبودن! مسئله این است ...

وقتی دلخور می شی که روز مرد و تبریک نمی گم


شاید بهتر باشه یه لحظه به این فکر کنی


که شاید اصلاً مردی دور و برم نمی بینم!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 14:15  توسط لجباز  | 

تازه دارم یاد می گیرم!

وقتی 15 سالم بود علاقه عجیبی به سرمایه گذاری در بورس پیدا کرده بودم! به طوری که هر روز روزنامه جهان اقتصاد رو می خوندم و دکه روزنامه فروشی روزی یکی برام کنار می ذاشت و میزان جا به جا شدن یک سهم رو در حد 1 ریال هم می دونستم!

اما راستش با اینکه خیلی اصرار کردم پدر و مادرم اجازه ندادن وارد این مقوله بشم و پولی هم دست ما ندادند که ندادند!

البته شاید هم حق داشتن مسماً خرید خونه جدید به نظرشون خیلی منطقی تر از رویاهای یک دختر 15 ساله بود!

بگما!! من اونقدرا هم پول نمی خواستم!! اما جدی گرفته نشدم اونا مشغله فکریشون بیش از این حرفا بود!


حالا که دارم واسه خودم کار می کنم و تصمیم می گیرم تازه دارم اصول سرمایه گذاری رو یاد می گیرم اما به این نتیجه رسیدم که در 15 سالگی ذهن فعال تری داشتم!!!


کتاب پدر پولدار و پدر بی پول رو بخونید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 13:13  توسط لجباز  | 

بعضی وقتا

بعضیا یادت می ندازن که کاربرد آیکون سبز یاهو چیه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 3:1  توسط لجباز  |