من الان حالم خوبه؟؟
به جونه خودم
منم روحیمه امو با خواهر اسکاول شین حفظ می کنم
هرچند می دونم همه چی خوب پیش می ره
به جونه خودم
منم روحیمه امو با خواهر اسکاول شین حفظ می کنم
هرچند می دونم همه چی خوب پیش می ره
سال نو همگی مبارک
کریسمس مبارک خیلی زیاد امیدوارم به همه آرزوهاتون برسین ..
پ.ن . وقتی داشتم سعی می کردم ایمیل های تبریک رو بفرستم (سعی می کردم چون نفرستادم هنوز یاهو معلوم نیست چشه! منم خوابم میاد ) به یه موضوعی پی بردم! همه پسرا اسمشون یا علی یا امیر یا آرش مگر اینکه خلافش ثابت بشه!!
اونوقت ما با سه ساعت فاصله از اون نونای کارتون پینوکیو داشته باشیم (دو نقطه دی)
من می فهمم بی تابی نکردن و الکی خودتو بی تفاوت نشون دادن یعنی آتیش تو دلت انقدر بزرگه که می ترسی اگه یه بروز بدی کله دنیا رو به آتیش می کشه!
می دونم درد دوست داشتن کسی که لیاقت دوست داشته شدن رو نداره یعنی چی...
می فهمم اما نمی تونم بگم!
این حرفا گفتنی نیست .. می دونم اون آتیش تو دلش انقدر به سوختن ادامه می ده تا خاکسترش کنه و بعد از اون خاکستر آدم جدیدی خلق می شه ... آدمی که دیگه دردی نداره...
دلم سوخت براش .. دلم خواست دستم بذارم رو شونشو بگم نترس ... یه روزی فراموش می شه!
آره فراموش می شه
به محض اینکه آسمون کاملاً ابری می شه و ابرا به زمین نزدیک می شن بدن من درست عینه ایستگاه هواشناسی واکنش نشون می ده!
یه سردرد وحشتناک که به گردنم هم می زنه شروع می شه ... چشمام سنگین می شن و درد می گیرن!
بعد با مسکن سعی می کنم آروم بشم!
بعضی وقتا که تو خونم و از هوای بیرون بی خبرم نیم ساعتی طول می کشه تا بفهمم چرا دوباره سردرد شروع شده بدون هیچ عامل قبلی
و این مصیبت اواخر پاییز و اوایل بهار به اوج خودش می رسه ...
ولی بازم کسی قد من آسمون ابری رو دوست نداره ...
چند وقت پیش یه کاره خیلی شدید احمقانه ازم سر زد! این کار به شدت احمقانه توی یه شبی که مجبور بودم تا صبح بیدار باشم ازم سر زد به وقت ایران حوالی ساعت 7 صبح بود!
منم رفتم توی یه روم!! خودمم می دونم هر چی سرم بیاد حقمه! 5-6 سالی می شد اینکار رو نکرده بودم ...
چت روم های فارسی کلکسیونی از بیماری های روانی و جن.سی هستن!! جبهه نگیرین هر کی هم مخالفه یه سری بزنه متوجه می شه!!!
خلاصه که از وسط اون مقلطه 2 دقیقه بعد فرار کرده بودم با 40 ایگنور!!! یعنی من ظرف نیم ساعت بعدش در حدود 40 نفر رو ایگنور کردم و خب یه چند نفری هم که انسان های نسبتاً سالمی بودن به صحبت ادامه دادن!
می گم نسبتاً چون از نظر تعریف روانشناسی انسان نرمال وجود نداره!!
خلاصه که دو سه نفری موندن و به جمع دوستان من اضافه شدن که اونا هم طی یک پروسه دو هفته ای همگی به همون چهل نفر پیوستن!!
آخریش 10 دقیقه پیش بود! بچه سال بود ... حس می کردم شاید بتونم کمی کمکش کنم یه ذره اعتماد به نفس پیدا کنه! حدود 23 ساله و با اعتماد به نفس زیر صفر!! و عینه جوجه ای که دنباله مامانش جیک جیک می کنه اونقدر رفت رو مغزم و با اینکه بهش گفته بودم کار دارم اونقدر گیر داد تا اونم به 40 نفر پیوست
حالا اعصابم خورده یعنی من به اعتماد به نفس نداشتش ضربه بدی زدم؟؟
اگه یه جوری ردشون کنی پا در میارن می رن یه کم جلوتر دوباره سر راهت قرار می گیرن!!
امروز با اینکه از صبح با خواهری مشغوله کلفتی بودیم در حد تیم ملی! اما بازم مثله جغد بیدارم!!
اما بجاش کلی متن سخت اعصاب رنده کن ترجمه نمودم
و کلی هم راجع به حل یه مشکل در تجارت الکترونیکی با یه دوستی حرف زدم و یه ایده خوب به ذهنم رسید
الان نشستم آبمیوه می خورم و آهنگ گوش می دم و سیگار می کشم و
احساس می کنم انسانه مفیدی هستم و من کلی خوشبختم
امیدوارم این احساس رو صبح هم داشته باشم
نمی گم هر دقیقه هر روز یا هر ساعت!! هر وقت یادم بیاد هر وقت اون فیس بوک مسخره!! تو رو به عنوان دوست بهم پیشنهاد می ده!!
یا هروقت یه سری آهنگ خاص رو گوش می دم
یکساله دارم ادای آدم خوبا آدم با گذشتا رو در میارم!!
یه جورایی خودمم تازه فهمیدم!! تازه تکلیفم با خودم روشن شده!!
تازه فهمیدم من هیچوقت نبخشیدمت!!! یعنی اصلاً نمی تونم ببخشمت مهم هم نیست اما یه کینه به غایت شتری ازت دارم اساسی..
نه من اصلاً آدم خوبه نیستم خدایی!!
به عذاب به دلشوره ...
همیشه بهترین و بدترین خاطرات من تو پاییز اتفاق می افته
بلاتکلیف می مونم پاییز جان
دوستت داشته باشم یا نه!!
این شبهای بی خوابی هم می گذره
پ.ن. مخاطب خاصی که نمی خونی! به جان خودم بی خوابی هام اصلاً دلیلش خاطرات گذشته و تو نیستی پس بی زحمت حالا که انقدر واسه خوابیدن زحمت می کشم لطفاً تو به خوابم نیا دیگه برادر...
داداش من همینجوریشم کم داغون و خل و چل و دیوانه نیستم اون فیلم 5 کیلومتر تا بهشتم به نظرم کاملاً تخیلی بود روحتو جمع کن شبا دور و بر خواب من پیداش نشه پیلیز!
آقا ما با شریکمون به مشکل خوردیم و از اونجا که ایشون در افکار خودشون بچه زرنگ تهرونن!! انواع و اقسام نا مردی از قبیل تهدید و ارعاب و غیره رو انجام دادن که همه ضرر و بندازن گردن ما!!
تا الان 50 تاشو انداختن تا ببینیم بعد چی می شه!
فردا یه مهمون خارجکی داریم که قراره کار جدیدی با هم راه بندازیم و این عزیز اصرار داره ما بهش غذای ایرانی بدیم
الان دقیقاً احساس دوستان بفرمایید شام رو درک می کنم!!
حالا شما فکر می کنیم ما چه می پزیم؟؟ قرمه سبزی؟ ته چین؟؟ فسنجون؟؟؟ کشک بادمجون؟؟ سینی کباب؟؟؟
اگه هر کدوم رو انتخاب کردید ممکنه درست باشه!! چون ما که زنگ می زنیم از یه رستوران ایرانی غذا بیارن!!
اثار جرم رو هم محو می کنیم
متقلب هم خودتونین
اما با هر جا تصمیم می گیرن اون جا قطعاً مغزشون نیست!!!
پ.ن:: دوستای گلی که بهم سر می زنین تا جایی که بتونم می خونمتون شرمنده که بی سر و صدا و بی نظر میام و میرم بذارین پای فکر مشغولم و درگیریای زیادم
آقا من با این قشر مشکل دارم
الانم یه بیشعور از این دست گند زده به اعصابم
...
ولی کلا با آرایشگاه رفتن و خانه دار بودن مشکل ندارما دیروز خودم آرایشگاه بودم موهامو گوگولی مگولی کردم!
عزیز من تو کاری که وارد نیستی دخالت نکن
همین
یه عالمه مشکل که دوباره یه سری سردرد میگرنی رو واسم زنده کرده!
باید همه چیز رو درست کنم .. چون عملاً کار زیادی از کسی بر نمیاد!
منم و خواهرم با یه عالمه درد سر!!
جالبه که به یه موضوعی رسیدم! برعکس باور عمومی اغلب مردها از اکثر زنها ترسو ترن!!!
می دونم بی سر و ته می نویسم! اما مردی نیست دور و برم که حتی ذره ای احساس کنم مرده!!
بار سنگینی به روی دوشمه
نمی دونم ...
یادم نیست که فقط یه ماه فرصت دارم واسه خرید اون ملک!! یادم نیست دعا کنم!
حس می کنم به یه تنهایی و سکوت و فکر نیاز دارم تا خودمو پیدا کنم!
نمی دونم شاید فردا روز دیگری باشه
کلی حرف هست واسه گفتن اما یه روز کامپیوتر دمه دست نیس یه روز حوصله اش نیس
اکثراً با ای پد آنلاینم اونم فارسی نمی نویسه فلشم نداره!!
بیشتر حوالی فیس . بوکم اگه کسی از بروبکس می خواد اونجا می تونیم هم دیگرو ببینیم
فعلاً
من خوبم یعنی با پر روگی فرواوون خوبم... زیر اینهمه فشار مالی و کاری خیلی شدید پوستم شده پوست کرکدیل
همه ذوستان رو می خونم اما فرصتی نیست واسه ابراز وجود اما به همه فکر می کنم
به زن بابا و درد ها و کلافگی هاش و خیلی دلم می خواد بهش بگم این نیز بگذرد اما می ترسم چپ چپ نگام کنه
به مار گزیده و عشق و طلاقش که البته پاش هم اینجا نرسیده
به دختر معمولی که امیدوارم این روزاش قشنگ و رنگی باشن
به هزار و یک شب که با وجود هزار و یک بی معرفتی من بازم بهم سر می زنه...
واسه همتون روزهای شادتر و رنگی تر آرزو می کنم
سیگارایی که طعم فیلتر سوخته می گیرن
قهوه و قهوه
فکری که ناکجاست...
اما 2 ماه خیلی سخت پیشه روئه شایدم همه چی زودتر بهتر شد
کسی فردا رو ندیده
من هنوز امیدوارم
دقیقاً دیروز شب تولد 27 سالگیم رفتیم یه جایی برای یه کاری اما یهو خیلی اتفاقی حواسم جمع شد
دقیقاً همون لحظه همون جایی وایساده بودم که 7 سال پیش شب تولد 20 سالگیم وایساده بودم!!!
حس عجیبی بود اصلاً اون شب نمی تونستم حدس بزنم 7 سال دیگه کجام!!!
شب و شر.اب و یه نخ سیگار ... باروون و باد سرد... صدای ناصر عبداللهی
من مست و تو دیوانه
نه آدم خواب رو نیش می زنن نه آدم بی آزار رو
اما وای به روزی که زخمی شون کنین!!
هرگز مارها را لگد نکنید!
شاید بهتر باشه یه لحظه به این فکر کنی
که شاید اصلاً مردی دور و برم نمی بینم!!
اما راستش با اینکه خیلی اصرار کردم پدر و مادرم اجازه ندادن وارد این مقوله بشم و پولی هم دست ما ندادند که ندادند!
البته شاید هم حق داشتن مسماً خرید خونه جدید به نظرشون خیلی منطقی تر از رویاهای یک دختر 15 ساله بود!
بگما!! من اونقدرا هم پول نمی خواستم!! اما جدی گرفته نشدم اونا مشغله فکریشون بیش از این حرفا بود!
حالا که دارم واسه خودم کار می کنم و تصمیم می گیرم تازه دارم اصول سرمایه گذاری رو یاد می گیرم اما به این نتیجه رسیدم که در 15 سالگی ذهن فعال تری داشتم!!!
کتاب پدر پولدار و پدر بی پول رو بخونید!