تبليغاتX
یک زن عادی

یک زن عادی

دیدم ایستادی و به عقب نگاه کردی!

دیدم گذشته از پیش چشمانت گذشت!

دیدم برق علاقهء قدیمی در چشمت جوشید...

من همه چیز را دیدم...

شوق بازگشت به گذشته! شوق یک امید...

شوق یک اگر ... شاید ... اما...

اما نامطمئن...

من دیدم پایت لرزید در راهی که پیش گرفتی...

من همه چیز را دیدم...

اما چه می توانم بکنم؟ تو بگو! برایت دعا کردم ...

اما دیدم که دلت لرزید...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:34 توسط لجباز |


شاید هم باشد!

دیشب خواب عجیبی دیدم! سگی را که به سمتم می دوید بی آنکه قصد آزارداشته باشم زدم...

به خاطر کسی که اصلاْ دوستش ندارم به کسی که خیلی دوستش دارم خیانت کردم!

خواب عجیبی بود....

هنوز دلگیرم!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:20 توسط لجباز |


گفتی و گربه سیاهت خواندم!!!

باران بارید...

نفرینت همین جاست!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:18 توسط لجباز |


رقاصه ته فنجون می رقصه و من فکر می کنم رقاصه هیچ وقت تعبیر خوبی نداشت...

رقاصه می رقصه و من فکر می کنم من که عشقی ندارم که بخواد شکست بخوره و نا امیدم کنه...

رقاصه می رقصه و من لبخند می زنم ... همیشه که فال درست در نمی آد...

رقاصه می رقصه و من ته مونده ء قهوه رو توی فنجون می چرخونم و رقاصه رو برای همیشه ناپدید می کنم

...

فشار عصبی از همه سو! حق انتخاب نیست! حتی نمی تونی انتخاب کنی چی بپوشی یا وقت خودتو با کی بگذرونی...

باز هم جنجال ... باز هم عصیان ... باز نصیحت های دلسوزانه ... باز هم اشک و یه تصمیم جدید...

باز هم رقاصه می رقصه...

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:46 توسط لجباز |


باورم نمی شه که زیر آب منو که جای دخترتم بزنی!

باورم نمی شه که ...

خیلی چیزا باورم نمی شه

امروز حالم بده و پر از کینه! بار اوله که از محله کار بلاگم رو به روز می کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:52 توسط لجباز |


در وجود من چیز هایی هست که تو ابداْ از آنها خوشت نمی آید!

عجیب نیست!

تو هم انسانی مانند من!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:32 توسط لجباز |


خوندمش...

نمی دونم بین اون همه جمله یه حقیقتی بود...

اما از همه چیز حقیقی تر ... سربازان زروان بود ...

فرار...

می تونی بمونی همونجا که هستی تا توی یکی از هجومهای سربازان زروان مثله تمامه آدمهایی که از ازل فراموش شدن فراموش بشی...

یا صدای پاشونو همیشه پشت سرت بشنوی و بری و رویاهاتو زندگی کنی و همیشه بدونی اونها خیلی چابکن...

باید سریعتر رفت...

.

.

.

پ.ن.زروان=الهه زمان

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:18 توسط لجباز |


بعد از ۲ سال قراره ببینمت...

همین ۵ شنبه ... میدونستم داری ازدواج می کنی...

پرسیدم دوسش داری؟ گفتی دوسش دارم...

اما هنوز می ترسم غلط راه رفته باشی رفیق...

پرسیدم با هم خوبین؟ گفتی دوتایی با هم خوبیم...

وقتی کات رو نوشتم هم مثله امروز بودم!

نگرانتم رفیق! اما امیدوارم...

نمی دونم چه احساسی دارم ... تا ۵ شنبه صبر می کنم

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:17 توسط لجباز |


چرا وقتی با تو نیستم فکر می کنی با تولم؟ و چرا اونی که باید بفهمه نمی فهمه؟

چرا همیشه همه چی عوضی می شه؟ چرا همیشه نمی تونم منظورمو بگم؟

چرا فقط یکی دو نفر تو دنیا از لای جملاتم می فهمن من چی می گم؟

چرا برای همه باید ترجمه کنم؟

چرا اینروزا همهء دوستام یه جوری شدن؟

چرا اگه کسی نمی خواد با آدم رابطه داشته باشه رک و راست اینو نمی گه؟

چرا کسی نمی فهمه دوست که فامیل نیست که مجبور باشی تحملش کنی؟؟

چرا بعضی دوستیا زود خراب می شن؟

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:39 توسط لجباز |


هستم ولی خسته ام!

کارم زیاده! به قول بعضی ها بچه هام گرسنه موندن انگار که سراغ کار دوم رفتم!

چیزی واسه گفتن ندارم زیاد اما اینجا رو ببنید.... من حرفی برای گفتن ندارم واقعاْ دیگه!

ببین تویی که الان بی دلیل مخاطبمی به خدا من خیلی خسته تر از این حرفام که بخوام با امثال تو کل کل کنم ...

ببین من هدفم معلومه زندگیم معلومه و آدمای توی زندگیم هم معلوم هستن و هیچ کدوم ابداْ به دنیای تو نمی خورن!!

نمی گم تو بدی اما با من و امروز من از زمین تا آسمون فرق داری

.

.

خوبه من زیاد حرف نداشتم واسه گفتن!

... یه شعر یه وقتایی هی توو ذهنم تکرار میشه! خسته ام خسته تر از عقربه ساعت عمر...

انگار از وقتی sms تحریم شده بعضی دوستی ها هم تحریم شدن!!!!

کسی یه کلاس یوگا ی مطمئن می شناسه که جمعه ها برگزار بشه؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:13 توسط لجباز |


کرم پودر برنز رو از روی صورتم پاک میکنم ...

می شم همون سفید جوادی به قول تو!

صدایی توی گوشم می گه ... حیف نیست؟؟؟

انگار معتاد شدم به تیرگی هر روز یک درجه تیره تر!

.

.

.

سفید جوادی هم رنگیست خب!

.

.

پ.ن.معذرت می خوام از همه دوستان همرنگ

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:19 توسط لجباز |


انقدر زیادن که گاهی مرزهای دنیامو تعریف می کنن!

غار خورشید رو از دست دادم! گفت: خوب شد نیومدی راهش خیلی سخت بود! برای تو!!

این یعنی من متفاوتم! و این دقیقاْ اون چیزیه که نمی خوام!

روی نرده تراس خونهء استاد می شینم و پایین و نگاه می کنم! نه دیگه بسه ...

ترس کافیه ....

مبارزه امو با ترس شروع میکنم ... میدونی اسکاول شین می گه: از هرچه می ترسی باهاش روبرو شو...

فکر کنم قدم اول یه قراره .... کوهنوردی .... شاید جمعه آینده....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:46 توسط لجباز |


نمی دانم کجای راه ا اشتباه رفتم استاد! اما هرچه هست باید درستش کنم...

  - گاهی بعضی از اشتباهات برای درست کردن نیست برای یک پاک کردن است...

نمی توانم استاد! می شناسیم خودم را سرزنش می کنم...

  - می دانمت پروندهء مکفی خود آزاری!! سخت می گیری بانو...

سخت هست! چرا اینطور شد؟ آنهم درست اینبار؟ کدام فوت کوزه گریت جا ماند؟؟

  - راه فراوان است ... ما همه بنی بشریم! ... خود خواه نباش...

تمامه روز از ابتدا مرورش می کنم!کجا تند رفتم؟ کجا وا ماندم؟ کلافه ام استاد بگو کجای راه پایم گیر کرد؟

  - فراموشش کن! همه چیز "ماه عسل " خود را دارد!  باور کن هیچ چیز مثله سابق نمی شود...

اما این بی عدالتی است! شاید اگر درستش کنم؟؟؟

  - خودت را فریب می دهی باید رفت گاهی ماندن مرگ است... بمانی می پوسی ... غرورت را بردار و ببر

اما من نمی ترسم از ادامه ... می ترسم از تنهایی!

  - این قانون زندگیست... جوانی هنوز برای فهمیدنم... ما همه تنهاییم حتی با هزارن انسان در اطراف... نترس از تنهایی بانو ... خو کن که از تنها بلا خیزد

شاید!

پ. ن . کاش بودی و می گفتی سخت می گیری بانو...

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:36 توسط لجباز |


نفس عمیق٬

گفت " می خوام دوست داشته بشم"

گفتم" همه می خوان! خواهشت دخترونه نیست"!

لبخند مسخره ای روی صورتم می شینه! یه روزی خیلی خیلی سال پیشتر ها توی یه خیابونی که هنوزم دوسش دارم توی یه پاییز تنها روی برگای زرد قدم زدم و اتفاقاْ بارون نم نمی هم می اومد... با خودم حرف می زدم یا با کسی بالاتر...

خواستم و آرزو کردم که عاشق بشم! و دوست داشته بشم! .... شاید صفحهء دوم دفتر خاطرات ۱۸ سالگی بود ... هنوز خاطرهء اون روی توی اون دفتر هست...

۷ سال گذشته! حالا ۲۵ ساله ام! اما هنوز اون آرزو تحقق پیدا نکرده ...

اما هنوز اون خیابون و دوست دارم ... هنوز از کنار اون نمایشگاه نقاشی که رد می شم یه لحظه صبر می کنم! هنوز تابلوی پاییز اونجاست!! و همیشه فقط یک سوال؟

کجاست خانهء باد!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:0 توسط لجباز |


دوست داشتم لبخند بزنم و یادم نیاد که هیچ عشقی تو زندگیم نیست...

هنوزم دوست دارم لبخند بزنم و یادم نیاد که "دگر ای دوست من دوست نداری باشم"!

 

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:30 توسط لجباز |


چشماتو می بندی و یهو یه چیزی تو ذهنت جرقه می زنه...

به پوچیه موضوعی که به خاطرش ناراحت بودی پی می بری٬ یه لبخند تلخ می شینه گوشهء ذهنت شایدم رو لبت...

شایدم اصلاْ قاه قاه خندیدی ... یه نگاه به دور و برت انداختی و دستات و به طرفین باز کردی بعدم رهاشون کردی و گفتی "خب اینم تموم شد"...........................................................................................................................................................

.

.

.

پ . ن . نقطه چین می ذارم به اندازهء تمام چیزهایی که نمی تونم بگم٬ گاهیم جلوی دهنم می گیرم با دست! که نگم! ....

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:21 توسط لجباز |


اصلاْ چرا من اینجوریم؟ این چه اخلاقه مزخرفیه که من دارم آخه! چرا زیادی به آدمای دور و برم اهمیت می دم گاهی؟ چرا به خیلیا اجازه می دم تا این حد پر رو بشن؟

عیب نداره!

هرچند هیچ وقت عبرت نمی گیرم اما!!

.

.

ماهی رو الان از آب گرفتم مطمئنم تازه اس!

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:1 توسط لجباز |


 

یه چیزی هست تو صدای یه نفر که نمی تونی توضیحش بدی اما احساسش می کنی...

تا حالا شده از تلخی یه دوست دلت بگیره؟

نمی دونی چیه! اما هست حی و حاضر!

می تونی انکارش کنی! یا به خودت بگی تو کاری که بهت مربوط نیست فضولی نکن ... یا حداقل کمتر کنجکاوی کن...

اما ...

هنوز فکر می کنی یه چیزی درست نیست...

.

.

.

پ . ن : می گویی مردان در عشق به وسعت بی انتهایی نامردند... نمی ذارم ادامه بدی .. می خندم و می خندی... هر دو می دونیم ...

شاید حق با تو باشه... دلم هوای عکس و دانژه داره اما فقط با تو رفیق روزهای خوب ... دلم برات تنگ شده ...

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 19:32 توسط لجباز |


اینبار واقعا کمد قاتی پاتی ... ذهن قاتی پاتی...

دلم گرفته ... خیلی زیاد و هنوز هم کسی مثله هیچ کس نیست که بفهمه...

دل تنگی ماله خود آدمه... دوباره یه سری صدا تو سرم می خونن ... دوباره می خوام فکر نکنم...

دوباره نمی شه...

دوباره تابو گوش می کنم و یاد سرمای وحشتناک می افتم ... سرمای وحشتناکی توی روحم حس میکنم ... تنهایی ....

دوباره آرزو می کنم کاش لااقل گریه می کردم ...

تا حالا شده حرف بزنی که فقط درد و دل نکرده باشی!؟

حالم از این وقتی اینجوریم بهم می خوره....

.

.

.

پ.ن : تنها کسی بودی که فکر نمی کردم بفهمه و تنها کسی بودی که فهمیدی چند وقته عجیب بهم ریختم...

اشکال نداره آدم وقتی بهم می ریزه احمق باشه؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:49 توسط لجباز |


می خواستم یه متن بلند بالا بنویسم و جوابتو بدم ...

راستش نوشتم اما از بخت خوب یا بد پرید! یه جاهایش هم تند شدم از خودم تعریف کردم! گفتم اگه بیشتر از تو تاحالا واسه این مردم دل نسوزونده باشم اونم نه فقط به حرف و زبون بلکه به عمل مطمئن باش کمتر از تو هم نبوده ...

اما حالا درد معده آزارم می ده! واسه همین الان ممکنه جواب تند تری هم بدم...

بذار امثال تو فکر کنن من یه خائن بی وطنم که فقط به فکر نفع خودمم!

بذار فکر کنن یه ترسوی بی خاصیتم تو فکر فرار!

بذار هر چی می خوان فکر کنن! من فقط دلم واسه مردمم نمی سوزه من می خوام کمکشون کنم به شیوه ء خودم!! به تو ام مربوط نیست شیوهء زندگیم چی می تونه باشه...

.

.

اما دلم برای یه عده اصلا نمی سوزه می دونی کیا؟؟ امثاله اونی که می گفت این خاکی که تو هواس تبرکه از کربلا اومده!! همون پدیدهء جوی رو می گم که حتی نمی دونه علتش چیه!!

.

.

فقط خداوند مرا قضاوت خواهد کرد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:10 توسط لجباز |


در مرز ۲۵ سالگی ایستادم و اصلاْ نمی دانم خوشحالم ۲۵ ساله می شوم یا نه!

شروع بسیار خوبی بود ... شبی در بیمارستان! آخرین شب ۲۴ سالگی....

نمی دانم می توانم کلاْ تو را و هرچیز مربوط به توی گذشته را حتی نامت را بعد از مدتها در ۲۵ سالگی جایی بریزم که حتی یادم نیاید؟

اما دلم می خواهد  امسال سال ترک سرزمین مادری باشد برای همیشه...

.

.

.

شروع ۲۵ سالگی...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 0:15 توسط لجباز |


با طبع لطیف بعضی آدمها چه توان کرد یارب؟؟

خوبه آدم بدونه همیشه نوشته ها منظور خاصی ندارند...

خداحافظ با تو نبود! یعنی با هیچ کس نبود جز من زودباور خودم!

.

.

.

برای مخاطب خاص !  هیچ آدرسی نداری که خصوصی بهت بگم چرا اینکار و نکردم و نمی کنم!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:5 توسط لجباز |


دستم رو موس کامپیوتر جابجا می شه

پرسید "شما چپ دستین؟"

خندیدم یه خاطره کمرنگ!

بله!

.

.

.

انگار واقعیت داشت! خوب فکر کنم تازه فهمیدم!

آدمها جدی ترین حرفاشون رو با شوخ ترین لحن می گن...

پس خداحافظ...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:21 توسط لجباز |


 

گاهی تو یه لحظه هایی فقط دلت می خواد دست یکی رو بگیری و خیالت راحت بشه که یک نفر هست...

برای دیدن "دربارهء الی" هم ...

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:38 توسط لجباز |


باور کنی یا نکنی منتظرت بودم! باور کنی یا نکنی دلتنگت بودم و باور کنی یا نکنی دقیقاْ این پیام من بود...

چون من هم ترسیدم هم نا امید بودم هم در آینده حتی یک نقطهء روشن هم نمی دیدم ...

باور کنی یا نه فکر کردم ما که حتی سر سوزنی هم در کاهدانه کهکشانها نیستیم برای خدا چه اهمیتی می توانیم داشته باشیم...

و من هر شب با گریه خوابیدم چون حتی خدا هم پناهگاهم نبود...

اما با این همه دوستش دارم با اینکه همیشه به یادش نیستم و همیشه هم حرفش رو گوش نمی دم اما همیشه دوستش دارم...

.

.

.

باورت بشود یا نه حالا خوبم ممنون

...

راستی اصلاْ اینکه تو کی هستی مهم نیست برای من الان دیگه گابریل هستی!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:23 توسط لجباز |


من به این فاجعه عادت کردم که برم خسته بشم برگردم!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:52 توسط لجباز |


آهای غربیهء پیام آور نمی دونی که چقدر دوست دارم تو یه کسی باشی که می دونم نیستی...

یعنی دوست دارم آشناتر باشی از این که می بینم ... اما آنی نیستی که من می خواستم باشی! شفاف هست؟ می تونی دوست باشی... اما مخاطب تمام حرفهای حوا نیستی آخر...

دلم می خواست سنگی بود در راه کسی که با سر به آن می خورد و برمی گشت!!!

اما نه برای عشق .. نه برای دوست داشتن که اساسآ دوست داشتنی در بین نبود و شاید بود اینو من یکی ندونستم..

که بر می گشت برای فهمیدن!! حوا هرگز ارثیهء شفافیت خود را به من نداد و یا شاید شهامت شفاف بودن را از حوا تنها عاصی بودنش را دارم که حتی نمی دونم ارثیهء مادریست یا پدری... بگذریم

این روزها دلم عجیب شور می زند برای فردای کشورم

و اما او! همان کسی که اگر گابریل بود شاید اوضاع فرق می کرد!! سوء تفاهم نشود همین که تو خودت هستی بسیار عالیست گابریل قدر دان تمام حرفهایت هستم!

اما نمی دونم اسمش چیست در وجود هر غریبه ای دنبال گمشدهء خود گشتن!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:3 توسط لجباز |


نمی دونم چه مرگم شده! "خسته نیستم از تعطیلی خیابان" می خوانم!!

نمی دونم چه مرگم شده "حوا هوای سیاه و سفید ندارد" و ندارم دیگه

نمی دونم چه مرگم شده٬ سردم و بی تفاوت بارون نمی خوام و "توو بارون که رفتی" دلم زیر و رو نمی شه

من شاد است و می خندد و سر به سر همه می گذارد و  لجباز نقاب است و حوا گریه می کند ...

حوا بی قرار است و من می خندد ... حوا نفس نمی تواند بکشد و من و همه را تشویق می کند به شادی

حوا هوا کم می آورد و من آواز می خواند...

حوا می گرید لجباز نقاب می شود بر ممنوعه من فراموشی را جشن می گیرد  و حوا ماتم می زند...

حوا بی تاب است و لجباز بی تفاوت و من " هیچ خیالیش نیست"

و کسی این میان درگیر است....

از دوری من ملالی نیست... خوب می دونم

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:21 توسط لجباز |


نمی دونم این چه حسه مسخره ایه!

این چه پیامیه؟؟ این چه جمله ایه که همش تو مغزم دور می زنه ... این صدا چی از جونم می خواد؟؟؟ چرا تو؟؟ بینه این همه آدم چرا تو باید تو مغزم هی یه جمله رو تکرار کنی؟؟؟؟

" در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست!!" " ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس"!!!

چرا واقعاْ الان؟؟ چرا پارسال نه؟ چرا ۳ سال پیش یا اصلا خیلی ساله پیش یا اصلاْ ۱۰ ساله دیگه!!

یهو از بین زمین و هوا بدونه اطلاع قبلی!! یا بدونه هیچ اتفاقی!!!

حالا بعد از اون همه سال از اونور خواب و خیال.......

حالم بده! ذهنم بازم بی دلیل پر می زنه... می ره توو خیابون ...

یهو یه چیزه بی ربط یادم میاد!! به نظرتون صاحب اون نگاهای حریص توو خیابون یا اونایی که متلک می گن کیان؟؟؟ پدرن؟؟ برادرن؟؟ شوهرن؟؟؟ دوستن؟؟ عاشقن؟؟؟ اون آدما کی هستن؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:4 توسط لجباز |


چرا فکر می کنی مزاحم شدی؟

همیشه نمی شه از عروسکی که همان مجنون است نوشت!

نوشتم از خودم! چون الان حتی از ۱٪ تواناییهام استفاده نمی شه

و من همجنان بی خیال در یک باغ وحش دستو پا می زنم

باغ وحش من دنیاییه که خودم ساختم نه دنیای شما!

مخاطب پست قبلی خودم بودم فقط و باغ وحش شاید محیط کارم! و صحرا رشتهء تحصیل و علاقه ام!

 

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 1:43 توسط لجباز |